روزی هارون الرشید همراه با وزیر خویش ازجایی می گذشتند ودختری رادیدند که بمردم آب میدهد، خلیفه نزدآنها رفت وازآنها خواست. وازآنها آب خواست. یکی ازدخترها شعری خوان،خلیفه خوشش آمد، وگفت: آیا این شعر را خود گفته ای یا کس دیگری سروده است.
دختر گفت :خودم سروده ام.
خلیفه گفت:اگر راست میگویی شعری بخوان که درآن صنعت جناس بکار رفته باشد. دختر برایش خواند.
باز خلیفه گفت:این شعر مال کس دیگری است؟ دختر گفت :نه خودم گفته ام.
خلیفه گفت :پس شعری بخوان که صنعت قلب درآن بکاررفته باشد .دختر برایش خوان. ودوباره خلیفه گفت: اگرشعر راخودت میگویی یک شعر دیگری بخوان که درآن صنعت تضاد به کار رفته باشد. ودخترآن شعر راهم خواند.
بالاخره خلیفه به دختر علاقمند شد وگفت:تواز کدام طایفه ای؟ دختر گفت من دختر بزرگ قبیله هستم وآن وقت خلیفه به وزیرگفت: من میخواهم بااین دختر ازدواج کنم.
وزیربه دیدن پدردختررفت وگفت: خلیفه دختر شما را میخواهد. پدردخترپذیرفت وگفت:کنیزی است که به خلیفه می بخشم. خلیفه با دختر ازدواج کرد وخلیفه مال بسیاری را از بیت المال به پدر دختر داد وآن دختر یکی ازبهترین وعزیزترین زنان خلیفه شد.
کلمات کلیدی: