عزیرپیامبربرمرکب خودسواربود ومقداری آشامیدنی و خوراکی به همراه داشت و از کنار یک آبادی می گذشت درحالی که آن ابادی به شکل وحشتناکی در هم ریخته و ویران شده بودو اجساد و استخوان های پوسیده ساکنان آن به چشم می خورد.اوهنگامی که این منظره وحشتزا را دید گفت چگونه خداوند این مردگان رازنده می کند؟دراین هنگام خداوند جان وی را گرفت والاغ اورا نیزمیراند.یکصد سال بعد اورا زنده کرد وازاو سؤال نمود چقدردراین بیابان بوده ای ؟اوکه خیال می کرد مقدارکمی درآنجا درنگ کرده فورا درجواب عرض کرد که یک روز یا کمتر. به او خطاب شد که یکصد سال دراینجا بوده ای. اکنون به غذا وآشامیدنی خود نگاهی بیندازوببین چگونه درطول این مدت به فرمان خدا هیچگونه تغییری درآن پیدا نشده است.نگاهی به الاغ خود کن وببین که چگونه این حیوان بعدمرگ ازهم متلاشی پراکنده شده ومشمول قوانین طبیعت گشته است.ومرگ آن را تجزیه کرده است سپس نگاه کن وببین چگونه اجزا پراکنده آن را جمع آوری کرده وزنده می کنیم. اوهنگامی که این منظره رادید گفت : می دانم خداوند برهرچیزی تواناست یعنی هم اکنون آرامش خاطریافتم ومسئله رستاخیزمردگان درنظرمن شکل حسی به خود گرفت.
عزیر سوارالاغ شده و بسوی محل زندگی خودرفت. در انجا دید که همه چیز دگرگون شده است . درتفسیرالمنهج الصادقین به نقل از ابن عباس آمده است وقتی که عزیر به در خانه ی خود رسیددرب زد و کنیز وی که هنگام رفتن عزیربیست ساله بودو به وقت بازگشت او صدوبیست ساله شده بود.صدا کردوگفت:کیست که درب میزند وی جواب داد اینجا خانه عزیراست کنیزگفت:آری وگریه کرد وگفت:ای مردتوکیستی که عزیر را می شناسی؟
صد سال است عزیرمفقود شد هیچ کس نامش را نی برد.فرمود:عزیرخودم هستم پیرزن کنیزبا تعجب بیان داشت که:سبحان الله عزیرصد سال است که گم شده است وهیچ کس ازاو خبرندارد.عزیرجواب داد:واقعیت همین است اما حق سبحان مراصدسال درمرگ نگه داشت واکنون زنده ام کرد کنیزگفت:علامتی رابه من نشان بده تاگفتارتوبرمن واضح شود عزیرفرمود:هرنشانی ازمن می خواهی بخواه تا با نمایش آن ادعایم بری تو ثابت شود پیرزن گفت:عزیرمستجاب الدعوه بوده ومریضان را دعا می کرد وحق تعالی درمانشان مینموده اگرتوعزیری دعا کن تا حق تعالی چشمم را روشن کند.عزیردعا کرد ودست برچشم اومالید چشمش روشن شد ودست اورا گرفت وفرمود:باذن الله برخیز.به این ترتیب پایش هم خوب شده وبرخاست وراه افتاد کنیزنگاهی به اوانداخت وگفت:گواهی می دهم که توعزیری .سپس کنیز با خوشحالی به محافل بنی اسرائیل رفت ودرحالی که پسرعزیرنیز درآن محفل بود به آنان این خبرراداد مردم گفتند:بروحرفی که محال است نزن.عززیرصد سال است که مفقود شده است.پیرزن ابراز نمود:من کنیزاویم به دعای اوحق سبحان مراعافیت داد وعزیرخود برایم گفت:حق سبحانه مدت صد مرا میرانیده اکنون زنده ساخته است مردم با شنیدن این خبردرشگفت شده برخاستند وبه دیدن عزیرآمدند پسرش گفت:عزیرخالی درمیان دوکتفش داشت که مثل ستاره می درخشید وازعزیرخواست تا آنرا به اونشان بدهد اوجامه اش رابیرون کرد وآنخال پیدا شد.بدین ترتیب آنها مطمئن شدند که وی عزیراست. سایاک
کلمات کلیدی: